|
.¸,•*¤*•,¸.¸,• شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم .¸,•*¤*•,¸.¸,• + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط آرمین |
عشـــــــــق بـــــي پــايــان پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا مطمئن بشيم جائي از بدنت آسيب ديدگي يا شکستگي نداشته باشه " پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست . پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. امروز به حد كافي دير شده نمي خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند . پيرمرد با اندوه ! گفت : خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد . چيزي را متوجه نخواهد شد ! او حتي مرا هم نمي شناسد ! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است ! ... .. . . . . . . درد عشـــقي كشيده ام كــه مپرس زهر هـــجري چشيده ام كـــه مپرس گشتـــه ام در جهـــــــان و آخـــر كــار دلبــــــــري بـــرگـزيده ام كــــه مپرس من بـه گــوش خود از دهـــنش دوش ســـــــخناني شنــيده ام كه مپـرس سـوي من لب چه ميگزي كــه مگوي لب لعــــــــلي گزيده ام كــــه مپرس + نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 توسط آرمین |
آپ ایندفعه ام یه شعر قشنگه که به سفارش یکی از دوستای خوبم اینو گذاشتم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد. با تو چه زندگي هايي که تو روياهام نداشتم تک و تنها بودم اما تورو تنها نميذاشتم چه سفرها با تو کردم چه سفرها تورو بردم دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم دارم از تو مينويسم که نگي دوستت ندارم از تو که با يک نگاهت زيرو رو شد روزگارم دارم از تو مينويسم ... دارم از تو مينويسم موقع نوشتنو.... وقت اسم گذاشتنو کسي رو جز تو نداشتم .... اسمي جز تو نميذاشتم من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون از غصه توست با تو چه زندگي هايي که تو روياهام نداشتم حتي من به آرزوهات تورو آخر ميرسوندم ميرسيدي تو من اما آرزو به دل ميموندم هي ميخواستم که بگم که بدوني حالمو اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو توي گفتن و نگفتن از چه روزهايي گذشتم اينقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون از غصه توست هرچي شعرعاشقونس من براي تو نوشتم تو جهنم سوختم اما مينوشتم تو بهشتم اگه عاشقونه خوندم تو بدون چه کسي باعثه شه اگه مردم تو بدون چه کسي باعثه شه يکدفعه مثل يک آهو توي صحراها رميدي بس که چشم تو قشنگه گله گرگ رو نديدي دل نبود توي دلم ... تورو گرگها نبينن اونا با دندون تيز به کمينت نشينن الهي من فداي تو... چيکارکنم براي تو؟ اگه تو اين بيابونا خاري بره به پاي تو يکدفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستي پر زدي تو آسمونها رفتي اون دورها نشستي دل نبود توي دلم... گم نشي تو کوچه باغها غروبها که تاريکه ... نريزن سرت کلاغها نخوره سنگي به بالت ... پرت نشه فکرو خيالت يکدفعه مثل يک گل... رفتي تو دست خزون سيل بارون و تگرگ از آسمون بردمت تو گلخونه... که نريزه روي سرت که يکوقت خيس نشه ... يخ کنه بال و پرت نشکني زير تگرگ ... نريزه از تو يه برگ يکدفعه مثل يک شمع... داشتي خاموش ميشدي اگه پروانه نبود تو فراموش ميشدي اره پروانه شدم... تا پرام سوخته بشه که آتيش دل تو... به دلم دوخته بشه که بسوزه پروبالم ... که راحت بشه خيالم دارم از تو مينويسم... تو که غم داره نگاهت اگه دوست داشتي بگو...تا بازم بگم برات اينقده ميگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم نظر یادتون نره!!!! + نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط آرمین |
|
| ||||||